تبليغاتX
روناکی
روناکی
مرگ بر مرگ خاموش برکه، زنده باد زندگی خروشان رود
کی،کجا مسکن دارد؟

هنگامی که عقل به نزد لقمان حکیم آمد،پرسید؟

کیستید و کجا مسکن دارید؟

عقل جواب داد: عقل هستم ودر سر انسان جای می گزینم.

سپس شرم نزد لقمان آمد و او پرسید:

کیستید و کجا مسکن دارید؟

.......


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط روناکی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت |

يکي از بستگان خدا

 

شب کريسمس بود و هوا  سرد وبرفي،. . . .

پسرک، در حاليکه پاهاي برهنه اش را روي برف جابه جا مي کرد تا شايد سرماي برف هاي کف پياده رو کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسپانده بود به شيشه ي سرد فروشگاه وبه داخل نگاه مي کرد .

 

در نگاهش چيزي موج مي زد، انگاري که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب مي کرد، انگاري با چشم هاش آرزو مي کرد،

خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت وبعد رفت داخل فروشگاه . چند دقيقه بعد، در حاليکه يک جفت کقش در دستانش بود بيرون آمد ...

-آهاي آقا پسر!

پسرک برگشت وبه سمت خانم رفت، چشمانش برق مي زد وقتي آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشمهاي خوشحالش وبا صداي لرزان پرسيد: شما خدا هستيد؟!

خانم گفت: نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!

پسرک گفت: آها مي دانستم که با خدا نسبتي داريد!

 

|+| نوشته شده توسط روناکی در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت |