![]() حرفهايی است براي گفتن كه اگر گوشی نبود نمیگوييم و حرفهايی است برای نگفتن حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد حرفهای بيتاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه های بيقرار آتشند و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند كلماتی كه پاره های بودن آدم اند... اينان همواره در جستجوی مخاطب خويشند اگر يافتند، يافته می شوند..و در صميم وجدان او آرام می گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند و دمادم حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند... دکتر علی شریعتی
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/03/01 - 87/03/31 87/02/01 - 87/02/31 87/01/01 - 87/01/31 جستجو
پیوندها
در محفل بزرگان
رمضان الکریم قال رسول الله (ص) تقوای خدا آشنايی با چهل گناه زبان: مرگ و یاد کردن آن ملیت از دیدگاه اسلام قدر و قضا 5 قدر و قضا 4 قدر و قضا 3 قدر و قضا 2 قدر و قضا 1 اندیشه ها اعجاز قرآن خشوع در نماز چگونـه تشكـر كنيـم ؟ شخصيت حضرت ابوبكر سخنرانی استاد ناصر سبحانی اهميت نماز در اول وقت غزل واره پايانی ديوان نبوت ما ز قرآن دور مانديم اي دريغ مناجات نصیحت حضرت لقمان(ع) به فرزندش علم و دین تزکيه سکولاریزم فلسفه اذان دانلود کتاب المنقد من الظلال امام محمد غزالی دانلود کتاب "بو کوردستان" ماموستا هه ژار کتاب اخلاق خدایان : دکتر سروش کتاب ما متهمیم:اثر دکتر شریعتی کتاب بازگشت به خویشتن:اثر دکتر شریعتی صراط های مستقیم : دکتر سروش تزکیه و تعلیم : کاک احمد مفتی زاده دیالکتیک :اثر کاک احمد مفتی زاده دلی ساز و ناساز :کاک احمد مفتی زاده دهکده دانلود لیست وبلاگ ها قالب های وبلاگ اخبار ایران اخبار ICT تفریحات اینترنتی تالارهای گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
>
>
|
روناکی
مرگ بر مرگ خاموش برکه، زنده باد زندگی خروشان رود کی،کجا مسکن دارد؟
هنگامی که عقل به نزد لقمان حکیم آمد،پرسید؟ کیستید و کجا مسکن دارید؟ عقل جواب داد: عقل هستم ودر سر انسان جای می گزینم. سپس شرم نزد لقمان آمد و او پرسید: کیستید و کجا مسکن دارید؟ ....... ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط روناکی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت
يکي از بستگان خدا
شب کريسمس بود و هوا سرد وبرفي،. . . . پسرک، در حاليکه پاهاي برهنه اش را روي برف جابه جا مي کرد تا شايد سرماي برف هاي کف پياده رو کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسپانده بود به شيشه ي سرد فروشگاه وبه داخل نگاه مي کرد .
در نگاهش چيزي موج مي زد، انگاري که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب مي کرد، انگاري با چشم هاش آرزو مي کرد، خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت وبعد رفت داخل فروشگاه . چند دقيقه بعد، در حاليکه يک جفت کقش در دستانش بود بيرون آمد ... -آهاي آقا پسر! پسرک برگشت وبه سمت خانم رفت، چشمانش برق مي زد وقتي آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشمهاي خوشحالش وبا صداي لرزان پرسيد: شما خدا هستيد؟! خانم گفت: نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم! پسرک گفت: آها مي دانستم که با خدا نسبتي داريد!
|+| نوشته شده توسط روناکی در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت
|